Saturday, July 08, 2006

قفس


مهران تمام شب بیدار مانده و با خودش کلنجار رفته بود . رضا هم اتاقی اش ، شب گذشته به خانه نیامده بود و او هرچه به تلفن همراهش زنگ زده بود بی جواب مانده بود
رضا دو سال قبل به انگلیس آمده بود و دیروز وقتی مهران در یکی از خیابان های شهر در حال پرسه زدن بود به او زنگ زده بود و گفته بود که نامهً اقامت او آمده است و بعد که مهران به خانه آمده بود رضا رفته بود و مهران فرصت گپ زدن با او پیدا نکرده بود
بوی تخم مرغ سرخ شده و بخار آب چائی با افکار و خیالات مهران مخلوط شده بود
هفتهً قبل پسری هفده ساله در جریان دعوائی مضحک در یکی از محله های شمال شهر به قتل رسیده بود ! اما رضا که بچه نیست ، او می تواند از عهدهً خودش بر بیاید
گوجه فرنگی قرمز و رسیده ای را از داخل یخچال بیرون آورد و شست وبا دقت بریده و کمی پنیر هلندی درجهً یک کنار آن گذاشت و سرگرم خوردن صبحانه شد
از وقتی بچه بود ، چائی شیرین صبحانه را بیشتر از همه دوست داشت اما در کمد را که باز کرده بود با پاکت خالی شکر مواجه شده بود ، امروز را باید بدون چائی شیرین سر می کرد ، این رضا چقدر شلخته است
لقمهً اول را که دهانش گذاشت در خانه باز شد ، رضا بود ، نفس راحتی کشید و به خوردن صبحانه ادامه داد
بفرما صبحانه

سلام . خوردم
رضا سرحال و قبراق بود ، بدون معطلی رفت به سمت اتاقش و مشغول گذاشتن تعدادی خرت و پرت داخل یک ساک دستی شد
مهران طاقت نیاورد و گفت
مرد حسابی می خوای جائی بری ، لااقل زنگ بزن ! موبایلتو چرا خاموش میکنی ؟
ایران گرفتار ننه ام بودم اینجا هم گرفتار تو ! تو رو جون هر کس دوست داری بی خیال ما یکی باش
ببخشید ، غلط کردم
رضا بدنبال این حرف نامه ای از جیب بغل خود بیرون آورد و بوسه ای بر آن زد و گفت
دیگه تموم شد آقا مهران ! اینم اون اقامت کوفتی که اینقدر واسش سگ دو زدم
مبارکه ... شال و کلاه می کنی ، کجا به سلامتی ؟
یه چند روز می خوام برم هوا خوری ، پوسیدم تو این خراب شده

مهران بلند شد و وسایل صبحانه را جمع کرد و وقتی از آشپز خانه بیرون آمد رضا با ساک دستی خود کنار در ایستاده بود و داشت کفش هایش را تمیز می کرد
اگه مادرت زنگ زد چی بگم؟
بگو به موبایل زنگ بزنه
نکنه یکی از این پیر دخترهای انگلیسی تورت زدن!؟
از کجا معلوم ؟ شاید
باید از اولش می دونستم که تو هم موندنی نیستی
- یه نیگاه به خودت انداختی ؟ موهات همه سفید شده ، این پسره داوود چهار ساله اینجاست ، جواب هم نداره ، بیا ببین چکار کرده ! یه خونه تو" استاک پورت" خریده ، یه پیتزائی هم تو" بری " زده و یه " یاریس " خوشگل مامانی هم زیر پاشه! اونوقت تو اینجا بشین و مث پیر زنها ماتم بگیر
من مثل داوود و امثال اون نمی تونم زندگی کنم
مگه چشونه ؟
اونا از هزار راه پول در میارن ! مگه خودت نگفتی چند بار تو کازینو دیدیش؟
کازینو رفتن هم عرضه می خواد ، هر کسی نمی تونه
در ضمن نامه هامم یه جائی بذار، میام می برمشون . خداحافظ
تا مهران آمد به خودش بیاید و حرفی بزند ، در پشت سر رضا بسته شد
رضا هم از دست او خسته شده بود، مثل هم اتاقی های دیگرش

*
شش سال از پی هم آمده و رفته بود ، بدون اینکه در زندگی او اتفاق خاصی رخ دهد
سرش را به پشتی مبل تکیه داد ، به بیرون پنجره چشم دوخت، نگاهش خیره ماند ، کاش او را از کاری که با هزار بدبختی پیدا کرده بود اخراج نمی کردند ، اگر او هم مانند رضا اقامت خود را می گرفت
می توانست کار مورد علاقه خود را پیدا کند ، از گرفتن حقوق بیکاری متنفر بود ، هر دو هفته باید
می رفت اداره کاریابی و مقابل یک انگلیسی می نشست و برای پیدا نکردن کار بهانه ای می تراشید ، از خودش بدش آمده بود . به ساعت نگاه کرد ، کاری برای امروز نداشت ، حوصله رفتن به شهر را هم نداشت
گوشی تلفن را برداشت و شمارهً تلفن زن را گرفت اما کسی گوشی را بر نداشت، دوباره زنگ زد ، این مرتبه کسی گوشی را برداشت ، دختر دوازده سالهً زن بود، با شنیدن صدای دختر بدون درنگ گوشی را گذاشت و بلافاصله به موبایل زن زنگ زد ، اما موبایل زن خاموش بود

بعد از تحمل روزها و شب های کشنده غربت بالاخره کسی بروی او لبخند زده بود . خوش اخلاق بود و خوش بر و رو . مهران جوان تر از او بود اما زن را می فهمید . دو سه ماهی از این دوستی می گذشت ، قبلاً همدیگر را می شناختند اما هیچگاه چنین احساسی نسبت به هم نداشتند ! چه اتفافی بین آنها افتاده بود ؟
دوباره زنگ زد اما بی نتیجه بود ، با خود فکر کرد ، عاشق شدم ؟
کسی پیدا شده بود که کنارش احساس لذت و شادمانی می کرد و حاضر نبود از دستش بدهد . بدون شک دل بسته بود
یاوه های دیگران چه اهمیتی داشت ، سالها به میل اطرافیان زندگی کرده بود اما حالا می خواست برای خودش زندگی کند

*
بیشتر از سه روز بود که مهران روی تنها کاناپهً خانه دراز کشیده ، چایی خورده و سیگار کشیده بود . نه به زنگ تلفن جواب داده و نه در را به روی کسی باز کرده بود ، پرده ها را کشیده و از همه بریده بود
زن به او دروغ گفته بود، باید از همان روز اول می فهمید که زن به او خیانت می کند
فکر می کرد تنها مردیست که وارد زندگی زن شده است در حالیکه زن ، همزمان با رضا هم دوست بود . رضا هم نامردی کرده بود
از وقتی که رضا از خانه مهران رفته بود مادرش سه مرتبه از ایران زنگ زده بود و او هر مرتبه گفته بود که حال رضا خوب است و نگران نباشد و بعد که اصرار مادرش را دیده بود گفته بود اگر برایتان مقدور است به تلفن همراه رضا زنگ بزنید! خودش هم نمی دانست چرا به فکر این مادر بیچاره است که به خاطر پرداخت اجاره مجبور است لگن بیار پیرمرد مافنگی و مفلوک صاحبخانه باشد
از روزی که برای نخستین مرتبه شنید رضا به خانهً زن رفته و دارد با او زندگی می کند از خودش خجالت کشید، آیا رضا می دانست که زنی که دارد با او زندگی می کند با همان مهران به قول خودش بی عرضه قول و قرار دوستی گذاشته است ؟

چشم هایش می سوخت ، خسته بود ،انتظاری طولانی را در پی یافتن هویت گمشده خود تحمل کرده بود، یک انتظار شش ساله، خیانت زن بهانه بود برای پایان دادن به این انتظار ، باید می خوابید
یک خواب طولانی و هنوز شب نیامده بود که پلک های مهران برای همیشه سنگین و متلاشی روی هم افتاد



دسامبر 2004

3 Comments:

Anonymous habib said...

سلام. بعضی وقتها ادم خیلی دیرتر از اونچه که باید تصمیم میگیرند. وهمین باعث شکست اونها میشه.
آپم با یک عکس زیبا...و

Saturday, July 08, 2006  
Anonymous تمساح said...

این اقا حبیب حرف جالبی زد یعنی وضعیت من چطوره من در این وضعیت درهم و برهم با این وضعیت زندگیم...نمیدون خیلی خستم شمال رفتن هم بهم کمک نکرد بدتر هم شد...برات ایمیل زدم یه تشکر خشک و خالی ولی باور کن کمکهای شماها که دور از اینجا هستید برای من بسیار ارزشمنده...سوال دارم براتم ایمیل میکنم...میدونم که با محبت بهم جواب خواهی داد...متشکرم...یا هو

Sunday, July 09, 2006  
Anonymous Anonymous said...

فروغ جان
هر جا که میریم حکایت درد آدمها هم با ماست . چقدر چندش آور بود این زن .
این حکایت هم مثل همیشه زیبا بود .
شهربانو

Sunday, July 09, 2006  

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home