Monday, February 27, 2006

درنا


وقتی خورد به شیشهً اتاق و افتاد روی سنگریزه های پائین پنجره خانه مان ، باران بند آمده بود ومن تنها در خانه داشتم لحظه ها را می شمردم ، ابتدا فکر کردم چیزی از طبقات بالا افتاده که متعلق به من نیست اما بعد که برای اطمینان رفتم کنار پنجره ، دیدم پر سفید کرک مانندی در هوا معلق است سر خم کرده و از پشت پنجره نگاهی به سنگریزه ها انداختم و درنهایت شگفتی کبوتری را دیدم که به پشت روی سنگریزه ها افتاده بود
بلافاصله رفتم بیرون ، با خود می گفتم پرنده ای را از مرگ می توانم نجات دهم ، به داخل خانه می آورمش و تیمارش می کنم ، برگشتم به سالها قبل ،بچه ای بیش نبودم و پرندهً کوچکی زخمی را در کوچه پیدا کردم ، او را برداشته و به خانه آورده بودم ، مادرم روزها او را کنار بخاری می خوابانید و به او داروئی می خوراند که یادم نیست چه بود تا اینکه پرندهً کوچک بعد از چند روز توانست پرواز کند و از نزد ما برود
اما زهی خیال باطل ! به او که نزدیک شدم تکان نمی خورد ، می ترسیدم ، چرا؟ آهسته کنارش نشستم ، خون غلیظی داخل منقارش جمع شده بود و مقداری از آن روی سنگ ها ریخته بود ، ، دیگر نمی ترسیدم
او را به آرامی بلند کردم اما گردن زیبایش شل شد و افتاد روی سینه اش ، یکی از چشمانش باز بود و دیگری بسته ، او را درآغوش گرفته و آوردم داخل ، کاش زخمی شده بود و می توانستم زندگی را به او باز گردانم اما نشانی از تنفس نبود
کاری از دستم بر نمی آمد ، بدم نمی آمد با این حادثه راحت برخورد کنم به همین خاطرپرندهً بیجان را داخل کیسه ای گذاشتم و بردم پشت ساختمان ، داخل اتاقک آشغال اهالی ، اما این کار از من بر نیامد ، بغضی غریب راه گلویم را بسته بود ، زیر درختی کهنسال اما سبز و زیبا خاکش کردم تا از هر گونه نگاهی دور بماند برایم مقدس بود پرندهً معصوم
هنوز چشمان نیمه گشوده اش را بیاد دارم و بال پرواز او را که همانطور باز و به علامت پرواز نقش زمین شده بود

***
دو روز بعد، مادرم ، تلفنی ، خبر رفتن " درنا" را به من داد ! طوطی سبز قبای من قفس خود را ترک کرده و رفته بود ! کجا؟ شوکه
شدم ، آخر او پری برای پرواز نداشت ، نمی توانست بپرد ، از زمانی که جوجه ای بیش نبود ، پرهای زرد و جوان و دم بلند فیروزه ای کشیدهً خود را به محض بلند شدن می جوید و
می انداخت . در قفس باز مانده و او رفته بود ، مادرم همه جا دنبال او رفته بود اما او را پیدا نکرده بود ! درنای من غیبش زده بودمادرم را دلداری داده و وقتی گوشی را گذاشتم تا دو روز گریه کردم ، تصور اینکه مبادا شکار گربه ای ولگرد شده باشد دیوانه ام می کرد . درنا هفت سال مهمان اتاقم بود ، در قفسش از روز اول باز بود ، همدم تنهائی هایم بود ، مهربان بود و هر روز صبح شیپور بیدار باش من برای رفتن به اداره بود ، آموخته بود که با حرکت سر سلام بگوید وبسیاری از کلمات وحتی اسمم را به زبان بیاورد ، همیشه آرزو داشتم تا او را به جنگل های " سرخه حصار " یا " لویزان " ببرم و آزادش کنم اما او پری برای پرواز نداشت و می ترسیدم خوراک حیوانات جنگلی شود
هیچکس به من نگفت درنا یکبار برای همیشه پرواز کرد تا سفر ابدی خود را آغاز کند جز همان پرنده ای که پشت ساختمان خاکش کردم ، درنا دوست من بود

Saturday, February 25, 2006

تجرد من

روزی که این را نوشتم حدود دو سال و نیم پیش بود ، روز ازدواج یکی از بستگانم در ایران، ، دلتنگی بیداد می کرد، با تمام اشتیاقم
می خواستم آنجا باشم ، بین عزیزانم و آنهائی که دوستشان داشتم ، اما نبودم و باید خود را با خلوت خانه آشتی می دادم و تنها مرحم دلتنگی ام، در آن لحظات نوشتن بود ، مانند همیشه

اینجا ، تو دیارغربت دیگه صدای بوق ماشین عروس رو نمی شنوی ، تو خیابون وکوچه و بازارهم کسی بوق نمی زنه، چه برسه به ماشین عروس ، یادته عروسی های ما تو ایران همه اش بزن و بکوب بود ، اگه تو یه عروسی بنا به هزار و یک دلیل موجه و غیر موجه خبری از ساز و دهل نبود اخم همه توهم می رفت ، اما اینجا تو بریتانیا انگارکسی عروس نمی شه که صدای تنبک و نقاره بیاد ، تازه عروس هم که بشن مثل ماها خودشونو نمی کشن و بزن و بکوب راه نمی ندازن
اونجا بعضی وقتها عروس شدن و عروس نشدن بعضی از دخترهای فامیل می شه سوژهً روز مادرها و مادربزرگها و روزها و شاید سالها می شینن و راجع به این معضل بزرگ با همدیگه کلاغ پر بازی می کنند اما اینجا نه ، هیچکس از اون یکی نمی پرسه که آیا تو ازدواج کردی یا نه ، اصلاً کاری به این کارها ندارند مگراین که قصد و غرضی در کار باشه ؛
اینجا آدمها یا تنها زندگی می کنند یا با دوستاشون ، البته بعضی ها هم گوش شیطون کر با هم ازدواج می کنند
حتماً می پرسید که چرا من حال و هوای عروسی به سرم زده ؟ خوب طبیعیه ، وقتی هرروز وهر شب به آدم زنگ بزنند که بابا چه نشستی که دختره از دستمون رفت خوب آدم هوائی می شه دیگه . از شما چه پنهون یه زمانی پدربزرگها مون ، نافمونو به اسم هم بریده بودند ، من و دختر عمو جانم رو می گم ، اما سرورم که شما باشید ما یکی تصمیم گرفتیم مهاجرت اختیار کنیم و ترک یار و دیار کردیم اما دخترعمو جان بنده نه ، همونجا موندند و رفتند دانشگاه و هی نامه پشت نامه که دلم تنگ شده ، کی برمی گردی و منم هر روز هی لاف پشت لاف که درسم تموم بشه برمی گردم ، بچهً پرروئی هم نبودم که بهش بگم ، دخترخوب برو دنبال زندگیت و با هر کسی که فکر می کنی خوشبخت می شی ازدواج کن
داداش بزرگه هم هر وقت بهم زنگ می زنه می گه اگه اونجا اینقدر خوبه و نمی خوای بیای و دخترمردم و سر وسامون بدی ، کار و بار ما رو هم درست کن تا ما هم بیائیم ، پسرخاله ها ودائی ها و پسرعمه ها وعموها هم حسابی سلام می رسونند
امروز که ازسرکار برمی گشتم خونه بارون می زد تو صورتم و سرما گوشامو کرخت کرده بود ، کلی منتظر اتوبوس ایستاده بودم و دست و پام یخ زده بود ، با خودم حرف می زدم و فکر می کردم تو این بهشت غربت شدم یه آدم مقوائی ، اگه داداشم می دونست اونجائی که کار می کنم سقف نداره ، دو تا پا داشت ، هشت تا پای دیگه هم ازبزرگهای فامیل قرض می کرد و می اومد اینجا وهر طوری شده منو برمی گردوند ؛
خلاصه مطلب اینکه ، مدت ها بود راجع به این قضیه با خودم جنگ داشتم ، ازیه طرف دلم نمی خواست دل دختر عمومو بشکنم ، ازطرف دیگه نمی تونستم از
این جا دل بکنم ، راست میگن آدم هر جا بمونه به همونجا عادت می کنه و بعدش هم ، مگه آدم چقدر عمر داره که یه روز اینجا باشه و یه روز جای دیگه
، این بود که منم تصمیم گرفتم دلمو قرص کنم و به خونواده ام بگم که بذارید دختر عمو بره دنبال سرنوشت
خیلی تلخه ، آدم تو غربت بعضی وقتها احساس می کنه دستش به هیچ جا بند نیست ، احساس اینکه چقدر ازهمه دور شدی و حالا حتماً همه از تو صحبت می کنند که شا نس بهش رو آورد و رفت انگلیس و زندگی ئی بهم زد که نگو و نپرس ، ماشین مدل بالا و خونه و مدرک تحصیلی و کار تمام وقت و حقوق بالا ، تازه لهجه و صحبت کردنشم از خود انگلیسی ها بهتر شده ! دیگه خبر ندارند که ماشینم از دور خارج شده و اوراقش کردن و دو ماهه که به علت اجاره خونهً بالا ، هم خونهً یکی از دوستهای قدیمی شدم و قصهً تحصیل تو دانشگاه هم که از اولش واسه دلخوشی دختر عموم ساخته بودم و از کارم هم دیگه نپرس و نگو و لهجه و صحبت کردنم هم که بماند ، ! بدتر ازآپاچی های تو فیلمهای سرخپوستی
حالا امشب دختر عموم عروس شده ، حتماً یه تاج گل فریبا گذاشتن رو سرش و یه دسته گل زیبا هم دادند دستش ، همه می زنن و می رقصن وشادن که بعد از مدتها یکی از دخترهای فامیل عروس شده
می دونی امشب دلم بد جوری هوای طرفهای خودمونو کرده، یاد قدیما افتادم ، دلم واسه شنیدن بوق ماشین عروس و دوماد و بوق زدن های دوست و آشنا و فامیلی که پشت سرشون ویراژ می دادن و دیدن پسرهای جوون فامیل که از ماشینها و موتورها آویزون می شدن لک زده ، دلم واسه دیدن منقل کوچک ننه سلطان و بوی اسپندش که هر وقت تو فامیل ، عزا یا عروسی پیش می اومد می گفتند پیرزن بیاد و یه گوشهً کارو بگیره ، تنگ شده ، نقل و نباتی که رو سر عروس خانوم ها و شاه دومادها می ریختن روح آدمو زنده می کرد ، اینم یادمه که تو عروسی خواهرم کلی مایکلی رقصیده بودم و یه عالمه شاباش گرفته بودم ، اما الان نمی تونم حتی تو خواب هم دستامو از شدت درد تکون بدم
دختر عمو هم رفت خونه بخت ، و منم اینجا تو این دیار غربت بختمو دارم با یه خط کش بزرگ اندازه می گیرم
نمی دونم اسمشو چی بذارم ؟ عادته یا سرنوشت ؟ این تغییرات و این همه اختلاف ما بین سنتها و آداب و رسوم جوامع مختلف
اما خودمونیم حداقلش اینه که من خط کشه رو دستم گرفتم تا اندازه بگیرم ، بعضی ها تا آخر عمرشونم خط کش بختشونو نمی گیرن دستشون
عروسی ات مبارک دختر عمو جان

زمستان 2003

Friday, February 24, 2006


سبز باید شد
سبز باید دید
سبز اندیشید
و سبز مرد

Thursday, February 23, 2006

آری
اگر بدانی
کیستی
چه می خواهی
چرا می خواهی
و اگر ایمان بیاوری به خویشتن
و توان آن را بیابی که آرزوهای خود را فراچنگ آری
و نگرشی موًمنانه به زندگانی را
پس می توانی
که زندگی را
از آن خویش کنی
تنها اگر بخواهی

سوزان پولیس شوتز