Wednesday, March 29, 2006

خدای خوب و خدای بد

خدای خوب و بد بر بالای کوه با هم روبرو شدند
خدای خوب گفت" روزت به خیر ، برادر
خدای بد پاسخ نداد
خدای خوب گفت " امروز سر دماغ نیستی
خدای بد گفت" نه زیرا که این روزها غالباً مرا به جای تو می گیرند و به نام تو می خوانند و با من چنان رفتار می کنند که انگار من توام . این مرا خوش نمی آید
خدای خوب گفت " ولی مرا هم به جای تو گرفته اند و به نام تو خوانده اند
خدای بد به راه افتاد و رفت ، دشنام گویان به بلاهت انسان
خلیل جبران
ترجمه: نجف دریا بندری

Saturday, March 25, 2006


دو ساعت بعد از سال تحویل گوشی تلفن را برداشتم و صدای آرام و دلنشین مهتاب را شنیدم ، مثل همیشه غم جاری صدایش ، غصهً دردمندی های سالیان را در وجودم ریخت ، می خواست عید را تبریک بگوید ، دوست سالیان پیدا و پنهان من
کاش می توا نستم از ارسلانش هم بگویم و مهر مادریش را بستایم اما نتوا نستم

روز عید ، صدای مضطرب اما تندرست مادرم را شنیدم ، مانند همیشه دلسوزانه و عاشق ، خجالت کشیدم ، شب قبل
هر چه تلاش کرده بودم نتوانسته بودم با او تماس بگیرم ، نه با او و نه با خواهر و برادرم ، برای اولین بار در این چند سال که دور از آنها بودم بعد از سال تحویل زنگ نزده بودم ، صدایش می لرزید ، او نباید دیگر نگران من باشد ، او خسته است

هضم و حس عمیق دنیا ئی آرزومندی لابلای جملات نامه ای که روز سوم عید از مرضیه بدستم رسید ساده نبود ، پشت آن خط آشنا رفاقتی آشیانه داشت که کتمان ناپذیر بود، دوباره نامه ای از وطن ، درس صبوری و یادآوری سه سال قبل و دلتنگی من برای او و آرامش همواره خواب من در اعماق جانم باعث شد تا بنویسم اما خاموش

روز چهارم عید صدای مهربان فرشته از آنسو مرا از رخوت ملال انگیز تماشای فیلم بیرون آورد ، تصویر خنده ها و چشمان پر از اشتیاق او به زندگی وقتی همراه هم به منظور خرید به خیابان می رفتیم به خلوت ذهنم تلنگر زد ، از قشم می گفت و زیبائی حیرت انگیز و جادوئی این جزیرهً ناب ، همیشه غیر متعارف عمل می کرد ، یک هفته قبل از عید رفته بود قشم ، دلشورهً نهفته در کلماتش را در کمتر کسی دیدم ، حسی دلپذیر داشت ، قلبی مهربان و بیادگار از
ایرانم

Monday, March 20, 2006


نوروزتان مبارک
دوستان و عزیزان من
تندرست و سربلند باشید

Saturday, March 18, 2006

مخملی های باغچه می خندند


بهار همیشه زیباست ، من بهت زده به آفتاب سرد بهاری آنسوی پنجره می نگرم تا نشانی ازاو بیابم ، پرنده های دم سیاه شاد من روی بلند ترین شاخهً چنار کهنسالی می خوانند و بدین سومی نگرند ، انتظار مرا می بینند ، من منتظر ، من غایب
دیر شده ، مرغ نگاهم از روی تنهً درختان تا شاخ و برگ آنها می پرد و دوباره به پائین وچمن سبزی که ریشه های کهن را در خود جای داده می لغزد . درختچه خودرو هنوز گل نداده است ، به نگاه آسمان خیره می شوم ، دریغ از تکه ای ابر ، آبی و زلال به مانند چشمهً آب کودکی هایم ، آنها که همواره از درخشش ماه در آسمان شکفته اند و از دیدن پیچش گیسوان باد لابلای شاخ و برگ درختان شمالی از شعف بر خود لرزیده اند
صدای باران مرا به خود می آورد ، ضربات ریز و درشت باران پشت شیشهً بهار ، آه باران خاموش بمان ، گل پونه های باغ کودکی ام باید به بار بنشینند
نمی شنود باران ، می کوبد ، پنجره را باز می کنم و در آن هیاهو فریاد
بر می کشم که بر روی نقشهً این جهان ، ایران من زخم های قلب خود را تنها با نقش سبزینه ها التیام می بخشد با همان شکوفه های ململین آغازین سفر
کسی نمی شنود ، دراینجا هیچ غریبه ای با من به باغ کودکی هایم نیامده است
هواپیمائی در دور دست پرواز می کند ، خاطرهً نخستین زنده می شود ، روزی که آمدم، در میان سکوت مهربان
دست هایش ، ماندگاری زمین و آسمان را به خلوت مبهم شب ها و روزهایم پیوند زدم و آسمان دشت سینه ام پر شد ازعطر خوش زندگی و بعد از آن زنده شدن دوباره خاطرات بود همراه با انبوه ناگزیر فاصله ، کاش این همه نبود و اندک تحملی و تاًملی! و من از این همه دوری ، نبودم دلتنگ

Friday, March 17, 2006

باران



به من گفته بودی باران خواهد بارید و اگر باران بارید مرا به نام خواهی خواند
سالها گذشت و باران نبارید و من همچنان منتظر ماندم تا با باریدن باران مرا به نام خوانی
به من گفته بودی پرنده از راه می رسد و اگر پرنده آمد مرا به نام خواهی خواند
سالهای دیگر نیز گذشت و پرنده نیامد و من در این زاویه از جهان ماندم به انتظار بازگشت پرنده
باران نبارید و پرنده نیامد
دیگر بهتر است برای این گوشه نامی انتخاب کنم
نامی به بیگانگی عادت

***
19/12/02

Tuesday, March 14, 2006

One word
Frees us of all the weight and pain of life:
That word is love.
Sophocles

Saturday, March 11, 2006

پژواک


هنگامی که خورشید پشت کوهها پنهان می شد پسر هم مانند همیشه آرام و بی سر و صدا می آمد پشت پنجره
قد بلند ولاغرو تکیده با موهائی مشگی و شاید پوستی گندمگون ، بیشتر اوقات تک پوشی سفید بتن داشت و گاه ژاکتی شکلاتی رنگ ، بندرت پیش می آمد که دختر به آن نقطه نگاه کند و پسر پشت پنجره نایستاده باشد
بعضی شب ها که تمایلی به کشیدن پردهً اتاقش نداشت حتماً پسر او را می دید که پشت میز خود نشسته و زیر نور پر رنگ چراغ مطالعه سرگرم خواندن و نوشتن است
هیچ چیز از او نمی دانست دختر، شاید اگر روزی او را می دید به سادگی مانند یک رهگذر عادی از کنار او
می گذشت اما حالا این تودهً حجیم پشت پنجره او را به فکر واداشته بود
شبها یکی پس از دیگری از پس هم می آمدند و می رفتند و هر گاه دختر خسته سر از روی کتاب بر می داشت او را می دید ، گاهی اوقات هم که نبود دلش می گرفت، نمی دانست این دیدارهای شبانه از سرعادت بود یا وابستگی و یا احساس دیگری پشت پنجره بود که او را فریاد می زد
تا اینکه یک شب بجای یک پیکر، دو پیکر را پشت پنجره دید، بی درنگ برخاست و پرده را کامل کشید و آن شب زودتر از وقت معمول نوشتن را ترک کرد و پس از آن دیگر هیج شبی از پنجرهً اتاق به بیرون نگاه نکرد ؛ روزها هم پرده را می کشید
دیوار اتاق او روزها هم تاریک بود

***
ماهها گذشت ، پسر فراموش شده بود ، حالا دیگر هر روز پشت دیوار خانه قدم هائی دیگر انتظار چشمهای او را می کشید ؛ هیچ نقطه ابهامی در میان نبود و همه چیز را در بارهً این قدم ها می دانست و می دید ، حتی چین و شکن پوست چهرهً او را به هنگام خندیدن و می شنید صدای او را به خوبی در هیاهوی باد ؛ چنان که غوغوی جغدی پیر و خسته و کور را شبانگاهان ؛ اما او با باد آمده بود و بی خبر روزی ، همراه با باد رفت

***
سالهای پیاپی یکی پس از دیگری گذشت، از آن هنگامهً شیرین و دلپذیر، دیگر نه خنده ای پدیدار بود و نه ترنم خوش بارانی ، همه چیز در گذر ایام رنگ باخته بود و اینک او دوباره آرام و خاموش نیمه شبی دیگر پشت میز نشسته و سرگرم نوشتن بود
ناگهان صدای قهقهه ای موهوم او را از انزوای مبهم پیرامون خود بیرون کشید، سر بلند کرد و گوش فرا داد ، صدای آوازی می شنید ، کسی در دوردستها می خواند ، برخاست ، به کنار پنجره رفت ، نور مهتاب بر دیوار
خانه ها سایه افکنده بود ، پرده را کشید و با دقت به دور دست خیره شد ، اشتباه نمی کرد ، پسر پشت پنجره ایستاده بود

سپتامبر دو هزار و دو

Thursday, March 09, 2006


تبعید خود خواسته هم با گذشت زمان می شود تبعید واقعی
نمی توانی بازگردی
دیگر آن آدم اول نیستی
تکه ای از تو این جاست و تکه ای آن جا
این گاهی دردناک است اما خوب هم هست
شرایط مناسب برای نویسنده
هر نویسنده ، هر هنرمند به فاصله نیاز دارد
حتی فاصله از زبان مادری
تبعید به تو این فاصله را می دهد
این را هدیه می گیری
nuncy houston
********
Don’t forget, live by your own values, others may think they know best for you, but you’re the one who has to live with the consequences of your actions.
********

Tuesday, March 07, 2006



شکوفهً نارنج در باغ تنهائی
می رقصد از خنکا ی نوازش باد سحرگاهی
و
اما
مردان
هر روز
خستگی ناپذیر
خر زهره می کارند
و
به یغما برده اند همهً آن نهال های دوستی و مهری را که خداوند بر قلب مادرم حوا نشانده بود
حوا آن حقیقت حب و دوستی در قلب آدم

***
کاش کمی باران ببارد آنجا
کاش ماه دوباره بتابد و طوفان بر کند بد خواهی را
کاش دخترک دیگر دلتنگ جهان کوچک بیرون از خانه نباشد
کاش معصوم دیگر نگرید
کاش دوباره لبخند بهار بر گونه های صورتی اش بنشیند
و
همواره عاشق بماند
و
بیندیشد که
خر زهره هم ، خود گلی ست

***




Saturday, March 04, 2006

جوجه ساعتی

برای کسانی که این داستان را نخواندند


غروب یکی از روزهای ماه اکتبر بود ، برگ درختان کاج و بلوط و بید به زردی می گرائید وسرخ و ارغوانی روی زمین می ریخت و کوچه و خیابان را فرش کرده بود . بوی نم و رطوبت چمن و برگهای خیس از باران عصرگاهی، رخوت خاصی به فضای کوچه داده بود
شب از راه می رسید و هوا رو به سردی می رفت
هر چه در زده بود کسی در را باز نکرده بود ، ساعتها روی همان پلهً سنگی در ورودی ساختمان سنگی جا خوش کرده بود ، جائی که نخستین مرتبه او را دیده بود، بعد با او به داخل ساختمان رفته و سه هفته با او زندگی کرده بود ، باد سردی وزیدن گرفته بود ، صورت و نوک بینی اش از سرما یخ زده بود ، حتماً گل هم انداخته بود ، همینطور پف زیر چشمهایش ، چون دوباره درد خفیف و کهنهً شکمش شروع شده بود. تشنه اش بود و به خودش فحش می داد که چرا در این هوای سرد تشنه اش شده است ، تصمیم گرفت بلند شود و قدم بزند ، چند بار تا سر کوچه رفت وبرگشت ، هر مرتبه که بر می گشت ساختمان بلند سنگی را برانداز می کرد ، هیچ روزنهً نوری از خروجی های ساختمان دیده نمی شد . کسی داخل ساختمان نبود ، ناگهان صدای پائی از پشت سر شنید ، برگشت ، مرد میانسال انگلیسی نگاهی از روی بی تفاوتی به او انداخت و از کنارش گذشت و به داخل خانه ای در همسایگی رفت ، پس از چند دقیقه بهمراه زنی از همان خانه خارج شد و این دفعه دیگر حتی آن نگاه سرد و خونسردانه را هم به او نینداخت
صدای آواز ملایم پرندگان را شنید ، بهتر بود به جای فکرکردن آوازی زیر لب زمزمه کند ، اما هیچ آوازی به مغزش خطور نکرد ! دوباره روی همان پلکان سنگی نشست و کز کرد ، حالا علاوه بر سرمای گزنده ای که بدنش را
می سوزاند ، دردی هم توی دلش پیچیده بود ، اگر پول داشت بدون معطلی بر می گشت خانه و یک مسکن می خورد و تخت می خوابید ! ناگهان صدای جغدی او را بخود آورد . ساعت چند بود ؟ زمان را گم کرده بود ، ساعتش را چند ماه پیش دزدیده بودند ، یادگاری بود ، تنها شیء که همراه خودش آورده بود و هر بار به آن نگاه می کرد یاد پدرش می افتاد ، یاد دستهای زمخت و چروکیده اش ! دستهای پدر مانند یک تصویر ضبط شده در مغزش حک شده بود
شبهی درمیان تاریکی و خلوت کوچه نمایان شد ، خودش بود ،همان که بیاد داشت ! لبخندی بر لب نشاند و از جای بلند شد و منتظر ماند ! سلام واحوالپرسی و دستی از روی دوستی گذشته

ساعتی بعد ، هم اتاقی ها یکی پس از دیگری از راه رسیدند . اتاق گرم و مطبوع بود ، بوی پیاز داغ و گوشت سرخ شده درد شکمش را بیشتر کرده بود
خوب تعریف کن ببینم
اومدم پولمو بگیرم
کدوم پول ؟
سه هفته هر روز همرات کار کردم
منظور؟
شنیدم دستمزدمونو یکجا گرفتی
غلط به عرضت رسوند ند
خود صاحبکار گفت که حقوق منم داده به تو
واسه چی حقوق تو رو بده به من ؟ مگه خودت دست نداشتی ؟
فکر کرده بود هنوز با تو زندگی میکنم
چرند نگو ! همه عالم و آدم می دونن که خونه تو عوض کردی. خودت جار زدی و به همه گفتی
قرارمون نصف ، نصف بود
کدوم قرار؟
جون مادرت اذیت نکن ، پولمو بده برم
پول تو پیش من نیست
از عصر تو این سرما رو اون پلهً لعنتی نشستم و منتظر تو شدم که بیای و پولمو بدی ، راستشو بخوای اصلاً حالم خوب نیست
می خوام برم خونه ، پولمو بده ، برم
ببین جوجه ساعتی ! خوب گوشاتو باز کن بهت چی میگم
به من نگو جوجه ساعتی
اصلاً می خوام بگم ، بینم چیکارمی کنی ؟
پولمو می دی یا نه ؟
نه! حالا چی میگی ؟
همه او را به این نام می شناختند ، جوجه ساعتی
ماجرای همان ساعت یادگاری پدر و بلند کردن آن از سوی یکی از هم خانه ای ها شده بود لق لقهً زبان این جماعت ! بلند شد و راه افتاد
صدای قدم های او را از پشت سر می شنید ، می گفت شب بماند ، از شنیدن صدای شب حالت تهوع به او دست داد . از پله ها پائین آمد . دست به جیب برد . انگشتانش یک سکهً یک پوندی و دو یا سه سکه بیست پنسی را لمس کردند . دقیقاً نمی دانست چه مقدار پول دارد
حالا بمون ، فردا صبح برو ، جوجه خوشگل خودم
پولمو می دی ؟
اگه بمونی شاید یه کاریش کردم

ناگهان صدای شلیک خنده ای را از پشت سر شنید ، صاحب خنده کمی دورتر از آنها ایستاده بود ، در یک دست چند تکه لباس چرک و سیاه که از لکه های چربی و روغن کبره زده بود و در دست دیگر یک جعبه پودر داشت

برو بچه جون ، برو اینجا واینسا ، خراب می شی ، بد جائی اومدی ، راست می گه این رفیقمون ، اگه پول داشت که بهت می داد
برو جوجه ساعتی

دیگر چیزی نمی شنید ، از شنیدن کلمهً جوجه ساعتی متنفر بود . وارد کوچه شده بود . صدای بسته شدن محکم در خانه داخل گوشش می پیچید ،
با قدم های بلندی که بر می داشت ، می خواست هر چه زود تر از آنجا دور شود
نمی دانست چقدر از راه را دویده بود . سرما را احساس نمی کرد ، بدنش خیس عرق شده بود ، دیگر اثری از درد کهنهً شکمش نبود ، باران تازه شروع کرده بود به باریدن

***
وقتی به خانه رسید پاسی از شب گذشته بود ، لباس هایش خیس بود . هم اتاقی جدیدش هنوز نیامده بود ! دیشب سر آشپز او را جریمه کرده بود و مجبور شده بود تا ساعت چهار صبح در آشپزخانه بماند ، اما امشب نمی دانست برای چه دیر کرده است . لباسهای خیسش را از تن بیرون آورد. خانه سرد بود ، تصمیم گرفت یک مسکن بخورد و بخوابد. از فردا می توانست برود دنبال یک کار دیگر ، از کار کردن در رستوران خسته شده بود، در همین فکر بود که یکباره نگاهش به کاسه ای سوپ افتاد که مطمئن بود سرد است ! با دیدن آن گل از گلش شکفت ، قاشق اول سوپ را که به دهان برد و بلعید موجی از سرما تو دلش پیچید ، قاشق دوم را که مزمزه کرد
نوشته ای را کنار کاسهً سوپ دید . هم اتاقی اش روی یک برگه کاغذ نوشته بود : - بقیه اش مال تو ، جوجه ساعتی

Friday, March 03, 2006

بهاری دیگر

در سکوت خانه به " ایران " فکر می کنم
به بهار نیامده ، به عید در راه
چناران جوان حاشیهً خیابان ها

خلوت تهران در نوروز

مستی ابرها در آسمان لاجوردی آن

رایحهً یاس و نرگس پس از باران
بنفشه و پامچال باغچه ها
زمین و رطوبت خاک
و
پرندهً اسیر

***

در آرامش سبزینه ها
به سفره های هفت سین مادرم که چند سالیست که سایهً پدرم را گم کرده می اندیشم
به سادگی و نجابت گندم
به دو شمع روشن آن و رایحهً ملایم شب بوهای بنفش و سفیدی که هر سال مهمان دست های من بودند
همه چیز در خانه عطر تازگی دارد
جز قلب مادرم که هر سال با شنیدن دعای تحویل سال گل اشک را به روی گونه های نرم و استخوانی اش
می کارد
و چشمانش که تا آمدن خواهر و برادرم به راه می مانند

***

در سکوت این شهر به تولد می اندیشم
چشمان خواب آلود و خمارم را به روی ساقه های طلائی درختان پشت پنجره می نشانم
باز مانند هر بهار
منتظر آمدن عمو نوروز می مانم
و
از شعف به خود می بالم
که
شاخهً نو رستهً سپیداری بلند
در عمق جانم ریشه دارد

Thursday, March 02, 2006

تولد


زمانی می خواستم برای چشمان تو آوازی سر دهم
به شعف دیدار آن
اما نتوانستم

حال می خواهم برای لبخند تو ترانه ای بسرایم
به حسرت آهنگ آن
نمی توانم

برای نفسهای تو معبدی ساختن
مرا بس

Wednesday, March 01, 2006

خانه گلنار



ساعتی می شد که خورشید از کوه پائین رفته بود ، هوا داشت تاریک می شد و ترس به سراغ گلنار آمده بود ، هیچوقت تااین وقت شب بیرون نمانده بود ، تصمیمش را گرفته بود ، نمی خواست به خانهً کمال برگردد ، دیگر تحمل اخم و تخم و گوشه چشم نازک کردن های زن برادرش را نداشت ، افکار درهم و برهمش داشت در خلوت راز گونهً یک شب موهوم جسم و روحش را از هم می درید

***
شش ماه بود که رضا و خاطرهً سه سال زندگی مشترک را گذاشته وبه خانهً برادرش ، کمال ، آمده بود ، تنها برادرش بود و هیچوقت فکر نمی کرد روزی از آمدن به خانهً او پشیمان شود
کمال ، خاطر مهین ، زنش را بیشتر از او می خواست ، یک بار هم بخاطر مهین ظرف سالاد را پرت کرده بود و لبه شکسته و تیز آن خورده بود به لب بالائی گلنار و تا چند روز باد کرده بود
نمی خواست سربار کمال باشد ، در صدد پیدا کردن کاری بود تا بتواند خرجی خود را تاًمین کند ، یکبار دست به دامن یکی از همسایه ها که در یک تولیدی در مرکز شهر کار می کرد شده بود و او هم قول داده بود تا کاری برای او دست و پا کند اما درست اولین روز کار، وقتی پایش را از خانه بیرون گذاشت برادرش از راه رسیده و او را با فحش و فضیحت به داخل خانه کشانده بود
دو سه روز بعد که دوباره به سراغ همسایه شان رفته بود ، زن به او گفته بود کس دیگری جای او را گرفته است و صاحبکارش گفته که جائی برای او ندارند
از این زندگی خسته شده بود گلنار ، تا وقتی که در خانهً رضا بود یک شب نبود که با چشم خیس سرش را روی بالش نگذارد ، از وقتی هم که آمده بود خانهً کمال ، آب خوش از گلویش پائین نرفته بود ، کمال اجازه نمی داد از خانه بیرون برود ، مرتب به او می گفت تو هنوز ناموس مردم هستی و تا وقتی که طلاقت رو از رضا نگرفتی حق نداری از خانه بیرون بروی
هیچکس نبود به برادرش بگوید آیا رضا هم برای زن گرفتن از خواهرت اجازه گرفت که تو این همه سنگش را به سینه می زنی ؟
اما کی جراًت داشت بالای حرف کمال حرف بزند ؟ درست مثل رضا ، با این تفاوت که کمال دست روی مهین درازنمی کرد و تنها خواهرش را می زد
بر عکس رضا که تنها توپش برای گلنار پر بود
تا کی باید می ماند و کتک های رضا را تحمل می کرد ؟ وقتی قفل کمر بندش را به منظور کتک زدن باز می کرد ، بند از بند دل گلنار پاره می شد . از وحشت می دوید به طرف آشپز خانه و در را می بست و یک گوشه پناه می گرفت و بعد وقتی رضا در آشپزخانه را باز می کرد و مثل یک گاو میش نر به او حمله می برد
، آسمان خدا روی سرش آوار میشد
***
کجا برود ؟ زنگ در خانهً چه کسی را بزند ؟ هیچکس را در این شهر بزرگ نداشت ، نه سر پناهی ، نه کاری ، نه پولی ، هیچ
دلش برای خانه تنگ شده بود ، اما وقتی یاد چهرهً دژم رضا افتاد از ترس رعشه گرفت . داشت فکر می کرد دلش برای چه تنگ شده بود ؟ هر چه فکر کرد جیزی به ذهنش نرسید ، نه ، دلش تنگ نشده بود
خواست از روی نیمکت پارک بلند شود اما چادر سیاهش گیر کرده بود به لبهً چوبی آن ، آن را کشید و بلند شد ، در همین لحظه دستی را روی شانهً خود حس کرد

خانوم خانوما کی باشن ؟
دستو بردار
اِ ، نه بابا

بعد از دست مرد فرار کرده بود و تمام راه را دویده بود ، تا رسیده بود به محله قدیمی و خانه ای که سه سال در آنجا زندگی کرده بود ، نزدیکی های خانهً رضا
کوچه خلوت بود ، ناگهان صدای موتوری او را به خود آورد
وای ، صدای موتور رضا
خودش را در تاریکی نبش کوچه پنهان کرد تا رضا بیاید و برود ، اما صدای موتور خاموش شد
چند دقیقه ای گذشت و موتور سوار همانجا ایستاده بود ، گلنار وحشتزده نمی دانست ساعت چند است و چه مدتی است که آ نجا ایستاده است ؟ خسته شده بود و پاشنهً پایش گز گز می کرد
ناگهان صدای پائی شنید ، صدای پای موتور سوار ! نه اشتباه نمی کرد ، موتور سوار نزدیک می شد ، از ترس به سمت خانه شان دوید ، در خانه باز بود! نگاهی به آن سو انداخت ، مکث کرد ، دوباره صدای موتور را شنید ، داشت نزدیک می شد ، فرار کرد ، پشیمان شده بود ، زد به کوچه پس کوچه های تنگ و خلوت خانی آباد و فرار
کرد ، می دوید ، به کجا ؟ نمی دانست ؟ خیس عرق شده بود ، خانهً برادرش نزدیک بود ، آهنگ مداوم صدای موتور کماکان شنیده می شد ، کوچهً خانهً کمال ، مکثی کرد و راه را به سمت خانهً برادرش کج کرد

درحیاط را که پشت سرش بست صدای دشنام برادرش را از داخل اتاق شنید ، چهره اش را میان دست هایش مخفی و همانجا کز کرده و پشت در نشست و خودش را برای یک کتک دیگر آماده کرد


نوامبر 2004