Friday, April 28, 2006


Do you sometimes forget to pray?
Sending unconditional love to the universe,
A thought of love or gratitude is a prayer.


* * *

Everyone hears what you say.
Friends listen to what you say.
Best friends listen to what you don’t say.
A real friend is one who walks in when the rest of the world walks out.

Tuesday, April 25, 2006

شرایط را برای تو می آفرینند بی آنکه بخواهی و بتوانی آن را تغییر دهی ، شاید سالها بدوی اما همانطور اسیر و در مانده و گرفتارانتخاب از پیش تعیین شدهً دوران کودکی ات هستی
اول مهر سال پنجاه ، دخترک یازده ساله بود ، با شور و شعف کیف و کتاب مدرسه را که از شب قبل آماده کرده بود
برانداز می کرد و منتظر دوستش بود که زنگ خانه را بزند تا با هم به مدرسه بروند ؛ مقابل آینه ایستاد و چتری مشگی و براق خود را مرتب می کرد که صدای مادرش او را پای سفره صبحانه کشاند ، به محض این که نشست زنگ در بصدا در آمد ، لقمه ای برداشته و بلند شد ، داشت بند کفش های قرمز نو خود را می بست که ناگهان صدای پدرش را شنید
دختر روسری بذار سرت
خشکش زد ، همان لحظه احساس کرد آزادی اش تمام شده ، دیگر نمی توانست با شلوارک و آستین کوتاه به کوچه برود و با دوستانش دوچرخه سواری کند
همان روز بزرگ شده بود
دیگر کلمه ای بین آنها رد و بدل نشد ،از پدرش می ترسید ، بغض کرده بود ، به داخل اتاق رفت و روسری سبز براقی که روز گذشته مادرش به همراه همان کفش های قرمز خریده بود را برداشته و سرش گذاشت و دوباره مقابل آینه ایستاد ، دلش نیامد چتری سیاه و مرتبش را زیر روسری پنهان کند
دوستش که او را دید خنده ای کرد و گفت
چرا روسری گذاشتی ؟
بابام گفت
شدی مث امل ها

دخترک چیزی نگفت ، نگاهی کوتاه به موهای کوتاه ، طلائی و موج دار دوستش کرد و بغض خود را فرو داد

بعد از آن روز علاوه بر اینکه با روسری به مدرسه می رفت ، برای خرید یا رفتن به خانهً فامیل و دوست و آشنا چادر می گذاشت ، چادرش زمینهً آبی نفتی داشت با گلهای شبدر ریز سفید و گلی . خودش رنگ آن را انتخاب کرده بود

Friday, April 21, 2006

هستی دایره ا ئیست؛
در زندگی لحظه ائیست که تو می توانی
شادی را در آن باز یابی و رنج زمانه را به فراموشی بسپاری
لحظه ای که به همنوع خود لبخند می زنی
بنگر که چگونه در آن لحظه مقدس، سپیدار بلند تو را بنام می خواند
و
چشمان آسمان به تو می نگرد؛
نیز
بدان هر گاه بی تفاوت و بدون تعمق از کنار هر واقعه گذشتی قادرنخواهی بود به معنای حقیقی زندگی دست بیابی
و
هیچگاه به عمق و نهان این دایره پی نخواهی برد

Tuesday, April 18, 2006

رئیس من


به عقیدهً رئیسم که خودش را مردی موقر و آداب دان می دانست و بسیار اتو کشیده و اودکلن زده و مرتب بود ، همهً کارمندان اداره جز تعدادی معدود ، آدم های بی سواد و پخمه و تو سری خوری بیش نبودند ، همان عده که حسابی لیلی به لالایش می گذاشتند تا آب در دل آقا تکان نخورد و باد به غبغبش بیفتد ، در این میان یک عده بخت برگشته هم بودند که هر چه تلاش می کردند جائی در قلب آقای رئیس پیدا کنند موفق نمی شدند ، گوی سبقت را تنها کسانی می ربودند که در حاشیه بودند و گاهگاه سری به اتاق آقای رئیس می زدند و خبرها را از خودش می گرفتند ، این عده از همان سیاست خاص آقای رئیس سود برده و در هیچ امری با او مخالفت نمی کردند و وقتی از اتاقش می آمدند بیرون ، هشت جفت چشم از منشی گرفته تا بایگان و آبدارچی روی صورتشان خیره
می ماندند اما هر چه نگاه می کردند چیزی دستگیرشان نمی شد چون این عده هیچوقت دم به تله نمی دادند و اگر هم خطائی ازشان سر می زد به هیچ وجه به روی مبارک نمی آوردند ، شتر دیدی ندیدی

آقای رئیس هر روز سر ساعت معین به اداره می آمد و داخل دفترش می نشست تا یکی از کارمندانش به بهانه ای به ملاقاتش برود ، گاهی اوقات برای دیدار او آدم مجبور می شد دقایق زیادی پشت در کشیک دهد و یا به منشی ایشان که فکر می کرد از دماغ فیل افتاده بارها بگوید که ما اینجا حق آب و گل داریم اجازه بده که ما اول بریم تو و او هم ابروئی بالا انداخته و می گفت که هر چه آقای رئیس بگن من همون کاررو می کنم
دخترک از راه نرسیده ، شده بود همه کارهً اداره و دفتر ، آن وقت یکی مثل بندهً حقیر که عمری یعنی قریب به نوزده سال و هشت ماه و بیست و سه روز در آن خراب شده که اسمش اداره بود کار کرده بودم باید از یک دختر بیست ساله امر و نهی می شنیدم ، او مثل دختر خودم بود ، هنگامهً من قد و قوارهً او را داشت اما هیچوقت رو در روی من نمی ایستاد

خلاصه اینکه دردسر من زیاد شده بود گاهی اوقات برای گرفتن یک امضاء ناقابل ساعتی باید پشت در اتاق رئیس قدم رو می رفتم ، وقتی هم که محبت خانم منشی گل می کرد و می خواست برگه های مرا نزد آقای رئیس ببرد دیگر حاضر نبودم کوتاه بیایم و خودم می خواستم از دست مبارکشان امضاء بگیرم
با این اوصاف تجربه ثابت کرده بود که آخرین فرد ملاقات کننده خواهم بود آن هم نه داخل اتاقشان بلکه در راهرو یا کنار در دستشوئی و یا اگر د یرتر می جنبیدم در میان راه پله های خروجی به پارکینگ
*
تمام برنج را سوزانده است ، این دفعه هنگامه را می گویم ، ترم اول دانشگاه را تمام کرده است ، لیسانسیه می شود ، چه چیزی از این بهتر ؟
دختر خوبی است ، همه تعریفش را می کنند ، عاقل و متین، مانند خودم ، اما امشب که به او گفتم بی دقتی کرده و ته دیگ به خورد ما داده است ، قهر کرد و رفت تو اتاقش ، حالا خر بیار و باقالی بار کن ، زود اسپند دود کردم و دور سرش گرداندم ، چشمم که به دماغ هنگامه افتاد از خودم خجالت کشیدم، نمی دانم چرا یک مرتبه بیاد خانم منشی افتادم ، یاد دماغ کوچولو و صورتی رنگش ، ، مادر خانم منشی باید خیلی خوشگل باشد ، به خودم دلداری دادم و گفتم در عوض هنگامهً تو یک خانم به تمام معناست ، ، با هر مردی عروسی کند خوشبختش می کند
داشتم ظرفها را می شستم که نمی دانم چرا بیاد آقای رئیس و مناسبات گوناگون او با کارمند جماعت افتادم ، داشتم به چشمهای مهمانان دیروزش فکر می کردم و چهرهً عنابی رنگ آن یکی و سبیل چرخ خوردهً دیگری ، با هزار و یک چاپلوسی ، کلی کارشان جلو می افتد بدون اینکه مثل من کلی پشت در معطل بمانند و گردن کج کنند که آقای رئیس نگاهی هر چند کوچک به آنها بیندازد ، خوب من از اول هم اهل چاپلوسی نبودم ، فقط بعضی اوقات این خانم منشی که اعصابم را خورد می کند ، چغلی ا ش را نزد بقیه و اگر فرصت کوچکی هم پیدا شود نزد آقای رئیس می کنم تا فکر نکند من پخمه هستم و چیزی حالیم نیست

*
تعطیلی جانکشی بود ، صبح شنبه که رفتم اداره و در اتاقم را باز کردم ، متوجه یک ظرف شیرینی روی میزم شدم ، نمی دانم به چه مناسبت ولخرجی کرده بودند ، در همین حین در اتاق باز شد و آبدارچی با یک فنجان چای داغ و با کلی چاق سلامتی مژده داد که از بالاها به آقای رئیس پست جدیدی دادند و به همین مناسبت ایشان امروز در اداره به تمام کارمندها چلو کباب مجانی خواهند داد؛
چه فرصت خوبی ، بد نیست خودم را مرتب کرده و سری به اتاق ایشان بزنم و از نزدیک مراتب تبریک و تشکر بابت شیرینی و چلو کباب را خدمتشان عرض کنم اما آبدار چی انگار همان لحظه فکر مرا خواند و با خنده گفت : اگه می خوای بهش تبریک بگی باید اسم بنویسی ، همه پشت دراتاقش صف کشیدند
در دل گفتم ، از خیرش گذشتم

بعد از رفتن آبدارچی بلافاصله سرگرم کارم شدم ، چند دقیقه بعد هیاهوئی از بیرون اتاق شنیدم ، با کنجکاوی در اتاق را باز کردم و دیدم خانم منشی خوش بر و رو و بشاش میان جمعی از کارمندان ایستاده ، چه می شنیدم ! خانم منشی نامزد کرده بود ، زود برای عرض تبریک جلو رفتم و بوسید مش ، بوی گل می داد صورتش ، کمی ایستادم و دقایقی بعد با یک لیوان چای دیگر به اتاقم برگشتم
یکی از همکارهایم آمده بود و پشت میز نشسته بود ، با دیدن او سلام گرمی داده و سرگرم کار شدم
گفت : رفته بودید دامادی آقای رئیس رو تبریک بگید؟
جا خوردم اما زود خودم را جمع و جور کرده ، گفتم : نه رفته بودم ازدواج خانم منشی رو تبریک بگم
گفت : خوب چه فرقی می کنه؟ من به داماد تبریک گفتم ، تو به عروس
شل و ول شدم ، سعی کردم با نوشیدن چای گلوی خشکم را خیس کنم، غرق تصورات خودم بودم که ناگهان همکارم با آن هیکل سنگینش روی میزم خم شد وچشم در چشمم دوخت و گفت : خانم ... فکر نمی کنید که خانم منشی برای آقای رئیس خیلی جوان باشند ؟
پوف ، اول صبحی چه بوی عرقی می داد ، بوی عرق با بوی آمونیاک دهانش قاطی شده بود و حالم را داشت بهم می زد و تا آمدم به خودم بجنبم و چیزی بگویم از اتاق بیرون رفت ، سرم درد گرفته بود ، رفتم کنار پنجره ، بوی پیاز داغ یکی از خانه های اطراف با
عطر کاج ها قاطی شده بود ، برف می بارید ، گربهً سیاهی از روی دیوار همسایه سلانه سلانه راه می رفت و دمش را به آرامی تکان می داد

*
ساعتی نگذشته بود که آقای رئیس خودشان شخصاً زنگ زدند و گزارش کار دیروز را از من خواستند ، تعجب کرده بودم و از طرفی میلی به دیدن او نداشتم ، سردردم بیشتر شده بود ، پرونده ها را زدم زیر بغلم و می خواستم بی اعتنا به خانم منشی به اتاق رئیس بروم که کلام گرم و آرام خانم منشی مرا بخود آورد، بفرمائید خانم

نخستین مرتبه بود که معطل نمی شدم ، در زدم و وارد اتاقش شدم ، در اولین فرصت باید هنگامه را ببرم تا دماغش را عمل کنند ، به آقای رئیس سلام کردم و در اتاقش را محکم، رو به خانم منشی که دورش پر بود از سبد های گل بستم ، خانم منشی فکر می کرد دست همهً کارمند های باسواد و بی سواد و چاپلوس و متین و منضبط و بی انضباط را از پشت بسته ، اما زهی خیال باطل

یازدهم فوریه 2003

Sunday, April 16, 2006

به بهانهً آزادی ماهی های قرمز سفرهً هفت سین داخل تنگ در آبی دریاچه؛
در نسیم خنک صبحگاه هنگامی که به جهان آب نگریستم قلبم سخت به هم فشرده شد ، چرا این همه را از آنها دریغ کرده بودم ؟ دو روز قبل از عید مهمان خانهً ما بودند ، دنیایشان را از آنها گرفته بودم تا احساسم را زینت دهند؛
اما اینک من سبک بالم؛
! آزادی تو چه زیبا و شگفت انگیزی

Thursday, April 13, 2006

همکلاسی

چشم ها را نمی شد بست و همینطور گوش ها را
شوهر مرتب از فضائل و دارائی اش در داخل ایران و خارج ایران می گفت ، رانندهً تاکسی بود البته نه یک رانندهً معمولی! او خیلی حرفه ای می راند، نقل از این سو وآن سو، درست مانند مسابقهً اتومبیل رانی بود ، من و دوستم هم مجبور بودیم در تاًئید گفتار او مرتب سر خود را تکان بدهیم
املاکش از شمارش انگشتان دستش خارج بود ، ده، بیست دستگاه خانه و ماشین در ایران و انگلیس و پول کلان در بانک ومعتقد بود کافیست آدم در ایران فقط پول داشته باشد ، باقی مسائل حل است
دیگر داشت با حرف های بی مورد و نابجا حوصلهً ما را سر می برد ! راه چاره را پیدا کردم و با پسرکشان سرگرم بازی شدم و او هم در یک چشم بهم زدن از آنسوی اتاق هر چه اسباب بازی داشت آورد و روی سرم آوار کرد ... یک لحظه کافی بود سر را بچرخانی و به آن سو نگاهی بیندازی ، یک تخت دو نفره که هیچ گونه سلیقه ای در چید مان دیده نمی شد به اضافهً یک عالم وسایل خانه که مانند کوهی کنار تخت تلنبار شده بود ، در همان حین کافی بود به مرد که مدام از خود تعریف و تمجید می کرد نگاه کنی ، آنقدر این دو تصویر از هم فاصله داشت که آدمی را دچار اختلال ذهنی می کرد
همکلاسی من دورتر از مردش و نزدیک به ما نشسته بود ، بلوز پلیستر چسبان مشکی بتن کرده ، رژ لب بسیار تیره ای به لب مالیده و با موهای فر کردهً بلوندی که بیشتر به حنائی می ماند روی مبل کهنه و درب و داغانی نشسته و پا روی پا انداخته و به صفحهً تلویزیون چشم دوخته بود ، سرم را چرخاندم و چشمم به دیدن کانال جام جم منور شد ، برنامهً کودک ، برنامه ای در حد جیم و دال . نمی دانستم آن برنامه چه جذابیتی داشت ؟ یقیناً از صحبت های شوهر جذاب تر بود
کاش حداقل از جماعت انگلیسی تقلید نمی کردند وچراغ های خانه را روشن می کردند، همه جا تاریک بود ، تنها روشنائی ، آباژور کم نور گوشهً اتاق بود، داشتیم کور می شدیم ، چشمهایم سیاهی می رفت ، شاعرانه بود یا ما رفته بودیم تا فضا را شاعرانه کنیم ؟
کله ام نمی دانم چرا باد کرده بود ؟ گیج شده بودم ، از ترس نمی توانستم به دوستم نگاه کنم چون مرد و مادر زن جان چشم از ما بر نمی داشتند ، تا اینکه هم کلاسی ام به داد مان رسید ، شوهر جان را به زور از خانه بیرون کرد ، نمی دانم این همه ثروت و مکنت را در ایران و خارج ایران برای چه همینطور بدون استفاده گذاشته بود تا مجبور نباشد شبهای تعطیل تا چهار صبح کنار در دیسکوها منتظر مسافر باشد ؟ به گفتهً خودش مجبور بود کار کند ، کارگر ها حقوق می خواستند تا بعد از یک وقفهً یکماهه ، سه اتاق بالا را تعمیر و نقاشی آن را بپایان برسانند . بدون شک خانه موش هم داشت چون از دهن مادر زن جان در رفت که من از ترس نمی رم بالا

به هر حال خدا را شکر کردم که شوهر پرحرف بعد از متلکی که هم کلاسی ام به او انداخت منزل را ترک کرد ، اما قبل از رفتن دریغ از یک خداحافظی از جانب زن ، با رفتن مرد از خانه گویا هم کلاسی ام و مادر جان ، روح تازه ای گرفته و شروع کردند به ورجه و ورجه کردن و صحبت از این در و آن در راندن
در آن تاریکی دلم حسابی گرفته بود ، می خواستم داد بکشم و بگم بابا اول این چراغ بالای سرمونو روشن کنید بعد
اما فکر کردم بی ادبیست ، بدون شک به این صورت متمدنانه تر است و من چیزی سرم نمی شود ، تازه بعد از رفتن مرد باید عکس های عروسی شان را می دیدیم آن هم درسوسوی بی رمق آباژور کز کردهً گوشهً اتاق تاریک ! همینطور عکس های زن در بیمارستان هنگام وضع حمل و پسرک دوسالهً او که معلوم نبود چرا این قدر زود بدنیا آمده بود تا زن بیچاره دست و پایش بسته شود و نتواند مرتب به کالج برود و زبان انگلیسی یاد بگیرد ، به گفتهً مادر زن ، داماد سن و سال دار زود این بچه را در دامان دختر عزیزدردانه اش
گذاشته بود تا او را خانه نشین کند
داشتم فکر می کردم چرا هم کلاسی ام اینقدراصرار داشت تا به خانهً نابسامانش برویم که ناگهان پرتقالی پوست کنده را مقابلم دیدم ، اما نمی توانستم بخورم ، بوی تند عرق حالم را داشت بهم می زد ، می خواستم فریاد بکشم ، اما مقدور نبود ، خلاصه کلام ، بعد از اینکه تاریخچهً زندگی من و دوستم را دقیق بیرون کشیده که کجا زندگی می کنیم و با کی و از کی و برای چه به اینجا آمدیم و اصلاً اینجا چکار داریم و چرا مثل بقیه در ایران نماندیم ، از منزلشان بیرون آمده و دیگر به آنجا نرفتیم و این مرتبه هم از داشتن هم زبانی دیگر خودمان را محروم کرد یم

Tuesday, April 11, 2006

بعد ازسه سال به او زنگ زدم ، با شنیدن صدایم ، مجال نداد و گریهً طولانی اش پشت تلفن راه را بر هر گونه کلمه بست و من تنها به ریختن اشکهایش گوش دادم تا هر چه می خواهد از آسمان چشمانش ببارد
چهرهً پاک و آرامش و صفای باطنش در مقابلم قد بر افراشته بود و ترنم غمناک صدای او بر شبنم گل های نو رستهً احساس غربت گونه ام ، مرا از نو بدنیا آورده بود
پشت تلفن به تماشای تصاویر بی مهری همسرش نسبت به او نشستم ، تابلوئی به رنگ ارغوان
هیچگاه گریستنش را ندیده بودم حتی در آن دوره که دست سرنوشت خواهرک زیبا رویش را از آنها گرفته بود ! او گریست و مرا نتوانست وادار به گریه کند ، دلم از آن همه سیاهی گرفته بود ، بدبینی در سرزمین من غوغائی داشت ، تنها توانستم زبان دل بگشایم و به او بگویم در این وادی شک و ریا و تزویر قدر خود را بداند و مهمان حقارت را از خانهً قلب خود بیرون کند
نمی توانستم به او بگویم بمان و کوچک بمان ، چنان که مردت از تو می خواهد ، به او گفتم بمان به شرط ، بمان اما بزرگ بمان

Thursday, April 06, 2006


گذشته بمانند کتابی می ماند کهنه ، که می توانی هر لحظه بخواهی آن را ورق بزنی و به عکس هایش نگاه کنی ، دیدن بعضی عکس ها به وجد ت می آورد و از دیدن بعضی از آنها احساس انزجار می کنی، من نیز گاهی از سر خوشحالی اشک شوقی ریختم و زمانی از سر انبوه رنج ، مانند مجسمه ای متحرک زندگی کردم
***
روزهای جوانی و کلاس های درس دانشکده در ملال و خستگی روزهای جنگ و رها کردن روح خود در پناه درس معلم ها و یافتن آسایشی اگر چه کوچک در همان زمان کوتاه دو ساعته به آدمی چنان انرژی می بخشید که انگار دوباره زنده شده ای ، کلاس های ادبیات نمایشی بهزاد فراهانی و داستان نویسی جمال میر صادقی و ناصر زراعتی و ... در مرز بیست ودو و سه سالگی مرا سرشار از وجد و سرور می کرد ، با اینکه در آن سالها شدید ترین سیلی عمرم را از دست روزگار خورده بودم اما شور و اشتیاق حضور در کلاس ها لحظه ای از من دور نمی شد
با اتمام دانشکده و خداحافظی ازدرس ها ، زندگی ، مرا به سمت دیگری پرت کرد و زمانی که دوباره خود را یافتم سالها از آن روزها گذشته بود
چند سال قبل ، روزی یکی از دوستان به من گفت آقای زراعتی نشانی گذاشته اند و پیغام داده اند که اگر شاگردانش متنی نزدشان
دارند بروند و از ایشان بگیرند ، اما از آنجائیکه همیشه دیر از خواب بیدار می شدم ، نرفتم ، نمی دانم از سر بی همتی بود و یا داشتم به غول خستگی و رنجی که در جانم خانه کرده بود عادت می کردم
در همین راستا ، پنج یا شش سال قبل در یکی از روزهای بهار پیاده و به طور اتفاقی از کنار درختان چنار حاشیه خیابان سهروردی می گذشتم و به سمت خانه می رفتم که نظرم به یک کتاب فروشی جلب شد ، داخل رفته و سراغ کتابی را گرفتم ، کتابفروش یک زن بود ، نمی دانم چرا صحبت من و او به آقای میر صادقی کشیده شد ، او گفت که آقای میر صادقی گاهگاهی به اینجا می آیند و جلسه کتاب دارند، می خواستم دوباره بعد از سالها او را ببینم و از او بخواهم یکی از نمایش نامه هایم را بخواند و راهنمایم باشد ، شماره تلفن گذاشتم و آمدم ، یک ماهی گذشت ، اتفاقی نیفتاد ، دوباره به آنجا رفتم و نشانی گذاشتم ، باز خبری نشد و بعد از آن ، هر وقت با ماشین از آنجا می گذشتم کتابفروشی بسته بود
به هر حال وقتی بیدار شدم که آقای زراعتی از ایران رفته بود ! و من با غول خفته در وجودم در روزمرگی غرق شده بودم ، آقای فراهانی را می توانستم هر روز ببینم اما هراس اینکه مبادا او روزی متنم را بخواند و بگوید این چرندیات چیست که به هم بافته ای مرا از او دور کرده بود ! شور و شوق یافتن آقای میر صادقی نیز از سرم افتاده بود ، عنصری در من تغییر کرده بود بارها از خود می پرسیدم چه بر سرم آمده یا خود چه بلائی به سر خود آوردم ؟
نتیجهً آن همه پرسش و پاسخ خنجری برداشتن و به سینهً غول خفته فرو کردن بود ، پرواز بود و در آسمان آبی غوطه ور شدن بود
اگر چه کمی دیر بود اما شاد و مسرور بودم از این رهائی ، من نجات پیدا کرده بودم
تابلوی بالا یکی از نقاشی های " هدیه" دوستم در منچستر است (*)

Saturday, April 01, 2006

دشنه

داشت از وحشت می مرد ، هادی
پدرش او را صدا می زد ، اما او از ترس ، پشت خانه پنهان شده بود . باد تکه های کاغذ را به این طرف و آن طرف می برد ، اگر پدرش می آمد و می دید که او باز نامه نوشته با کمربند به جانش می افتاد ، به پدرش قول داده بود که دیگر نامه ننویسد و حالا زده بود زیر قولش
نمی دانست چه مدت آنجا ایستاده بود ، دوباره پایش درد گرفته بود ، روی نردبان چوبی که به دیوار تکیه داده شده بود نشست ، اما همین که نشست پشت پایش سوخت ، خوب که نگاه کرد ، دید حشرهً ریز سیاه رنگی با شتاب از روی پایش جست زد ، شپش بود، در یک چشم به هم زدن یکی شد دو تا و دو تا سه تا و ناگهان سیل شپش ها بود که به روی پاهای او جست می زدند و مرتب از این سو به آن سو می پریدند

***
ساعتی گذشته بود و اوهمانطورسرگرم کشتن شپش ها بود ، آنها را می گرفت ومی گذاشت لای دو تا ناخن دستهایش و فشار می داد ، صدای ترق تروق ترکیدن شکم شپش ها که بعضی از آنها خونی هم نوش جان کرده بودند آب از دهانش سرازیر کرده بود ، یک عالم شپش کشته بود ویک کشتار درست و حسابی راه انداخته بود ، داشت آنها را می شمرد که صدای بسته شدن در حیاط را شنید . با شنیدن صدای در، شپش ها را به حال خود گذاشت ، لباسش را تکاند و به آرامی از مخفیگاه خود بیرون آمد و به اتاق پدر سرک کشید . پدرش پنجرهً اتاق را باز گذاشته بود تا دود و دم تریاک بیرون برود ، با دیدن پنجرهً باز اطمینان پیدا کرد که پدرش از خانه بیرون رفته است
با خیالی آسوده دوباره برگشت حیاط پشتی ، تکه کاغذ ها را جمع کرد و یک کبریت آورد و رفت داخل باغ و همهً آنها را آتش زد ، کاغذ ها می سوختند ، اول قهوه ای می شدند ، بعد خاکستری و بعد از آن هم ، سیاه
خیالش راحت شد، هیچکس نمی فهمید او دوباره نامه نوشته است ، اما بالاخره چه ؟
او باید یک نامه می نوشت و به مادرش می گفت که دوستش دارد و می خواهد نزد او برود ، می خواست بگوید که پدرش او را کتک می زند و او دیگر نمی تواند نزد پدرش بماند ، اگر می رفت پیش مادرش ، کار می کرد و نان آور او می شد و مادرش دیگر مجبور نبود کار کند ، شنیده بود مادرش از خانهً پدر بزرگش رفته است ، کاش نشانی خانه اش را داشت
اول باید به خانهً پدر بزرگش برود و از او نشانی مادرش را بپرسد ، پدربزرگش مهربان بود ، بخاطر داشت یک روز پدر بزرگش او را از زیر دست و پای مادرش که او را گرفته بود زیر مشت و لگد بیرون کشیده بود و برده بود بقالی آقا غلام و برایش بستنی چوبی کیم خریده بود و بعد با هم رفته بودند بازار و پدر بزرگش یک توپ پلاستیکی برایش خریده بود
پدر بزرگش حتماً می دانست مادرش کجا زندگی می کند ، چند بار به کاظم گفته بود تا او را به آنجا ببرد اما هر بار کاظم بهانه آورده بود و گفته بود تا پدرت اجازه ندهد تو را
نمی برم ، کاظم تنها دوست او بود ، از مدرسه اخراج شده بود ، بچه ها ی مدرسه از بزرگترها شنیده بودند که مادرش زن خوبی نیست اما کاظم می گفت مردم به مادرش تهمت می زنند . دریک دوچرخه سازی ، نزدیک خانهً پدربزرگ کار می کرد
***
نزدیک ظهر بود ، باید می رفت مدرسه ، گرسنه اش شده بود ، کاغذ سوخته ها را به حال خود رها کرد وخواست برود داخل خانه تا شاید چیزی برای خوردن پیدا کند که صدای در را شنید ، در را که باز کرد ، زن مستاً جرپشت در ایستاده بود

تو خونه ای ؟ پس چرا مدرسه نرفتی ؟
من ...
بابات خونه نیست ؟
نه رفته مغازه
از مدرسه در رفتی ، ها ؟ بابات می دونه ؟ ... با توام ... لال مونی گرفتی؟

هادی خودش را کنار کشید و زن مستاًجر خودش را انداخت داخل حیاط . چادر را که از سر برداشت دید پیراهن مادرش را پوشیده ، عنابی رنگ بود با گل های بنفش و سرخابی . همینطور که دور می شد می گفت
شنیدم بازم فیلت یاد هند ستون کرده ، اگه یکبار دیگه بابات بفهمه واسه مادر بی عاطفه ات نامه نوشتی تموم تنتو سیاه می کنه
هادی زن را دوست نداشت ، به محض اینکه زن رفت داخل اتاقش ، اوهم دوید و رفت داخل خانه ، کمربند پدرش به میخی از دیوار آویزان بود ، ته ماندهً بوی تریاک هنوز باقی مانده بود ، به بوی تریاک عادت داشت ، پنجره را بست و پرده را کشید تا زن مستاًجر هنگام عبور از حیاط او را نبیند ، گرسنگی و مدرسه از یادش رفته بود ، سریع یک ورقه کاغذ از دفترش جدا کرد و نشست به نامه نوشتن ، قرار بود غروب کاظم بیاید و نامه ً مادرش را بگیرد و ببرد خانهً پدربزرگش

***
هزار بار نوشت و پاره کرد ، دیکته اش ضعیف بود ،هنوز کلاس دوم را تمام نکرده بود، دورش پر شده بود از مچاله های کاغذ ، سرانجام فقط نوشت
مامان نشانی خانه ات را بده به کاظم ، می خواهم بیایم تو را ببینم
هادی
فقط همین ، ننوشته بود دلش برای مادرش تنگ شده و اگر به حرف پدرش گوش ندهد و تریاک عزیز آقا ، دوست پدرش ، که افلیج وخانه نشین شده بود را بموقع به او نرساند حسابی از پدرش کتک می خورد ، ننوشته بود که چند بار دمپائی های پدرش را پشت در اتاق زن مستاًجرشان دیده بود و خیلی چیزهای دیگر را هم ننوشته بود

***
شب شده بود و کاظم هنوز نیامده بود ، ابری تیره چهرهً ماه را پوشانده بود ، حیاط تاریک بود ، هادی خودش را مچاله کرده و پشت در حیاط نشسته بود و پنهان از چشم پدر، درحیاط را طوری باز گذاشته بود که کسی متوجهً باز ماندن آن نمی شد. امروز
.باز پدرش فهمیده بود که او نامه نگاری کرده است
از بس کتک خورده بود و گریه کرده بود پلکش سنگین شده وخوابش می آمد ، سرش می سوخت و دهانش تلخ بود، گاهگاهی
قطره ای خون از بینی جاری می شد و او با زبان خود ، آنرا از روی شیار لب فوقانی به داخل دهان برده ، مزمزه می کرد وهنگامی که خوب با آب دهان قاطی می شد آن را قورت می داد . بوی تریاک داشت حالش را بهم می زد ، پایش دوباره درد گرفته بود ، بالاخره نفهمیده بود این درد پا که مدتیست از بالای ران تا پشت پاشنه کش می آید و نفسش را می برد چیست! اگر مادرش بود حتماً او را می برد دکتر
سایهً پدرش را از داخل اتاق می دید ، گاهگاهی بلند می شد و دوباره می نشست اما این مرتبه آمده بود کنار پنجره و به سمت اتاق زن نگاه می کرد ، برق اتاق زن خاموش بود ، هادی خود را بیشتر مچاله کرد و در تاریکی حیاط مخفی شد ، کف دستش خیس عرق شده بود، نامه ای را که نوشته بود در مشت داشت
ناگهان بخودش آمد ، در خانه باز شد و یک جفت پا را کنار خود دید . دمپائی های کاظم ! آنها را بخوبی می شناخت. خودش بود ، کاظم ، چه بی صدا آمده بود
خوشحال شد ، سرش را بلند کرد ، زن مستاًجر بالای سرش ایستاده بود
چرا اینجا نشستی ؟ بلند شو برو تو، دوباره می افته به جونت ا
کاظم
کاظم چی ؟
اینا دمپائی های کاظمه ، نه ؟
خب که چی ؟ آره ! دمپائی های کاظمه ، پاک خل و چل شده مادر مرده
زن از کنارش گذشت و بدون معطلی ، یک راست رفت به طرف دستشوئی ، بوی بدی می داد
سر در نمی آورد ، اگر زن کاظم را می شناخت پس کاظم هم زن را می شناخت ، اما چرا کاظم هیچوقت به او نگفته بود که زن را می شناسد ؟ یادش آمد که چند مرتبه داخل مشت و دهان کاظم از همان آب نبات هائی دیده بود که پدرش می خرد و مزمزه می کند ، او اجازه نداشت به آنها دست بزند ، از کاظم پرسیده بود که آب نباتها را از کجا خریده است اما کاظم بجای جواب دادن ، تنها خندیده بود . چقدر دندان های کاظم سیاه و زشت بودند ! چرا تا بحال به دندان های او فکر نکرده بود
***
همانطور که نشسته بود دست به جیب خود برد ، سه اسکناس پنجاه تومانی داشت ، با این پول می توانست به قدر کافی از آنجا دور شود ، زن از دستشوئی بیرون آمد ونیم نگاهی به هادی انداخت و سری تکان داد و رفت به سمت اتاقش ، در اتاقش را که بست
هادی بلند شد و پاورچین پاورچین به سمت پله ها رفت و کتانی هایش را برداشت و بدون معطلی از خانه زد بیرون
کوچه سیاه بود ، مشتش را باز کرد ، کاغذ نامه خیس شده بود ، نگاهی به آن انداخت و بعد بلافاصله آن را پرت کرد داخل جوی آب لجنی که از میان کوچه می گذشت ، برای آخرین بار نگاهی به خانه انداخت ، سپس با قدرت هر چه تمام تر دوید و از آنجا دور شد
فوریه 2003