Tuesday, June 27, 2006


در غربت نمی توان به راحتی داغ عزیزان را تحمل کرد، سخت است ، مسعود امروز خبر فوت پدرش را از خواهر بزرگش شنید به همین سادگی
پدرمون مرد
پیرمردی با تاکسی خود با پدرمسعود تصادف کرده بود و او هم جابجا فوت شده بود
دوازده روز از درگذشت پدرش می گذشت و خانواده مقتول به منظور طلب دیه از قاتل به شناسنامهً مسعود نیاز داشتند و او ناخواسته و بنا به اصرار آنها مجبور شده بود شناسنامه اش را بفرستد
کاش مسعود بتواند همانطور که غم جدائی و رنج شکست عشق عایشه را تحمل کرد طاقت این داغ راهم بیاورد
*

روزهای زیادی آمده و رفته بود و خبری از عایشه نشده بود ، کاش به او گفته بود چرا او را ترک کرده بود ، او که باهزاران امیدواری و آرزو نوید محبت و یک عشق دائمی را به قلب خود داده بود اکنون غربت زده از هر دورانی در زندگی خود تنها به یک نقطه خیره شده و سیگار می کشید
عایشه را تنها دو بار دیدم ، یکبار در خانه تنهائی مسعود و دیگر بار روزی که قصد عزیمت به جنوب را داشت و قبل از آن به خانه ما آمده بود با جعبه ای شکلات و یک دسته گل لیلیان زرد و نارنجی ، اگر عایشه در کنار مسعود می ماند شاید خیلی چیزها تغییر می کرد اما او نماند و زندگی مسعود مسیر دیگری را آغاز کرد
مسعود تنها توانست دوره ای کوتاه از زندگی عایشه را پر کند اما عایشه این دختر مو طلائی موناکوئی تمام زندگی مسعود را پر کرد

Wednesday, June 21, 2006

ضیاء گل


شبی سرد و زمستانی بود ، بیش از چند ماه نبود که به انگلیس آمده بودم ، محیط برایم ناآشنا بود و به زبان انگلیسی مسلط نبودم ! می رفتم اتاق عمل اما انگار داشتم می رفتم مرده شور خانه
پزشک گفته بود
باید فوراً جراحی بشی
جراحی سختی در پیش داشتم ، وحشت از مرگ باعث شده بود تا به عزیزی که همراهم بود سفارش کنم مرا در همان شهر و بالای تپهً بیمارستان دفن کند
اتاق عمل در یک مه فرو رفته بود ، می لرزیدم ، طوفان آمده بود ، گویا در برهوت ایستاده بودم ، آدمها غریبه بودند ! آنها در صدد نجات من از مرگ بودند اما من آنها را نداشتم
آرام آرام با نفس های عمیقم هم نوا می شدم ، نور سفید بالای سرم در عمق نگاهم گم می شد ، با خود نجوا
می کردم دیگر بر نمی گردم
*

اما سفر ابدی تنها یک تصور خام بود ، بهوش آمدم و به بخش منتقل شدم
محیط بخش هم مانند اتاق عمل برایم نا ماًنوس بود، زن انگلیسی بیمار روبروی تختم چشم از من
بر نمی داشت ، نا خودآگاه بیاد ضیاء گل افتاده بودم ! وقایع تکرار شده بود و تنها جای من و آن دختر زیبای افغانی عوض شده بود

ضیاء گل مبتلا به سرطان خون و چند سال قبل هم تختی مادرم در یکی از بیمارستان های ایران بود. یاد غربت او در ایران ، یاد غربت خودم در انگلیس ، یاد لبخند بی روح مادر ضیاء گل و نگاه وحشت زده دختر از زیرپتو ، هنگامی که خودش را پنهان می کرد ، گاه و بیگاه به قلبم چنگ
می انداخت ! از مادرم می پرسیدم چرا دخترک خود را پنهان می کند و مادرم دلسوزانه می گفت طفلک خجالتی و مظلومه
و حالا خودم در انگلیس تفاوتی با آنها نداشتم ، من هم مانند ضیاء گل ، می ترسیدم وخاموش
می ماندم . اگر مادر ضیاء گل اینجا بود به طور حتم او هم تصور می کرد من خجالتی ام
*

بیاد یکی ازبیماران افتادم که گاهگاه برای احوالپرسی به اتاق مادرم می آمد و زیر چشمی به ضیاء گل ومادرش نگاه می کرد و می گفت
باید همهً این افغانی ها رو بیرون کرد . خراب کردن ایران رو ، مث مور و ملخ ریختند اینجا و مفت و مجانی دارن از امکانات ما استفاده می کنند ؟ همه جور کاری هم می کنند ، از قاچاق گرفته تا دزدی و هزار درد بی درمون ، تو خونه زندگی شونم که بری می بینی بهتر از ما دارن زندگی می کنند

او و همسرش دو سال قبل از این بسیار تلاش کرده بود تا ویزای امریکا بگیرند اما موفق نشده و بعد از تحمل هزینه و تلاش بسیار نا امیدانه از ترکیه به ایران بازگشته بودند ، همسرش بازاری بود اما ورشکست شده و سپس کوچ کرده ودر شهری دور افتاده از تهران زندگی می کردند و هر ماه به خاطر درمان سرطان خودش مجبور بودند به تهران بیایند
*

توان هم صدائی با زن را نداشتم ، مهر چشمان قهوه ای دختر افغانی به دلم نشسته بود و از طرفی چهره غمگین مادرش وقتی دست های زمخت خود را زیر چانه می زد و به دختر بیمارش که گاهی از درد به خودش می پیچید ، می نگریست و عمیقاً به فکر فرومی رفت قلبم را می فشرد
پس از آن پی بردم چرا ضیاء گل خود را پنهان می کند و دزدانه به اطراف چشم می دوزد ، مادرم اشتباه می کرد ، او نه مظلوم بود و نه خجالتی ، چون دیده بودم که چگونه از موضع قدرت با مادر و برادر هایش صحبت می کرد
ضیاء گل خود را از نگاه دیگران مخفی می کرد چون دریافته بود دوستش ندارند

Thursday, June 01, 2006


خیابان آرام بود
جنبنده ای دیده نمی شد
جز پرنده ها
هوا شرجی بود
باران دیگر نمی بارید
به خانه نزدیک می شدم
ناگهان
صدای پایی از پشت سر شنیدم
ترسیدم
برنگشتم
پس از لحظاتی
صدای خفه و مستاًصل زنی از پشت سر مرا ازادامه راه باز داشت
ایستادم
هنوز سکوت حاکم بود
اما
دیگر نمی ترسیدم
گویا کسی ترس مرا
به محبت
از من ربوده بود
بر گشتم
زنی ندیدم
هیچکس را
راه نجاتی شاید
نه
دیگر دیر شده بود